زیر اسمان ایران

 

اگر خرافاتی بودم می گفتم کسی مرا جادو کرده یا شاید نفرینی پشت سرم هست. با اینکه یاد ندارم در زندگی ام به کسی بد کرده باشم ولی انگار جادویی یا نفرینی پشت سرم هست. مدتهاست هیچ کارم پیش نمی رود هرچه بیشتر میدوم بیشتر از اهدافم دور میشوم . دست به هر کاری میزنم به بن بست میرسد. از بس راه های دور رفته ام و به جایی نرسیده ام خسته شده ام.

تمام روزها و شب ها یم کار است و کار وکار. وقتی ساعت 11 شب میرسم خانه آنقدر خسته ام که حوصله هیچ کاری را ندارم. شامی میخورم و میخوابم .شاید گاهی نیم ساعتی گشتی در اینترنت بزنم و سری به میل های دریافتی ام، زندگی ام همین است وبس. با اینهمه هرگاه دست بکاری میزنم که تنوعی در زندگی ام ایجاد کنم واز این روزمرگی  بگریزم به بن بست میرسم.

به کسانی فکر میکنم که با دروغ وخیانت و تهمت زندگی خود را پیش برده اند ودرصحت و سلامت وشادمانی وخوشبختی بسر می برند و بعد فکر میکنم که چطور است که با اینهمه بدی، زندگی بر وفق مرادشان است.

مانده ام در مصلحت و حکمت خداوند. مانده ام. شاید اشتباه از ماست. شاید باید بد بود. شاید اصلاً آنچه ما بد می پنداریم ، بدی نیست. به کتاب " میرا " برگشتم و آنهمه تضادی که با ارزش های ما داشت و تمام آن ضد ارزش ها که در آن فضای توصیف شده ،عالی بود و آنکس که غیر از آن مردم بود دیوانه پنداشته شده و طردشده بود . شاید من هم اشتباه میکنم . ولی با اینحال نمی توانم  خیانت کنم و تهمت بزنم . نمی توانم دیگران را خرد کنم ، نمی توانم دیگران را ویران کنم و روی ویرانه ها کاخی بلند از خوشبختی بسازم . تمام امیدم به رافت خداست و گشایشی  درزندگیم.

   + مهاجر ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
comment نظرات ()

کانون وب نویسان سمپاد

کانون وب نویسان سمپاد اغاز به کار کرد . سمپاد<سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان> این کانون هم اکنون با ۶ عضو فعال  اماده حمایت از تمام نخبه گان وب نویسی است برای اطلاعات بیشتر به ادرس زیر مراجعه کنید

www.sampadpenlog.blogfa.com

   + مهاجر ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱
comment نظرات ()

 

   + مهاجر ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٦
comment نظرات ()

 

   + مهاجر ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
comment نظرات ()

 

   + مهاجر ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٥
comment نظرات ()

 

22حوت سیزدهمین سالگرد شهادت رهبر شهید بابه مزاری بدست گروه بد نام طالبان به همه عدالتخواهان و بخصوص مردم زجر کشیده و عذاب دیده افغانستان تسلیت باد.به این مناسبت مقاله یکی از آشنایان با رهبر شهید را که در باره او نوشته، برای خوانندگان و بینندگان" زیر اسمان ایران" در نظر گرفتیم . اما از آنجایی که مقاله طولانی بود، آنرا در چند قسمت پخش می کنیم امید که مورد توجه علاقه مندان قرار گیرد.





آشنایی با رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری

احیاگر هویت سیاسی – مذهبی جامه هزاره و شیعه در افغانستان

به نام خداوند جان و خرد

سیزدهمین سالگرد شهادت بزرگمرد تاریخ وطن ، اسطوره تقوا و شهامت ، راد مردی و عدالت، استاد شهید بابه مزاری را به همه عدالت خواهان و حقیقت جویان زمانه تسلیت می گوییم. مزاری مردی بود که تمام هستی خود را در راه خدا فدا کرد تا مردم خود را از بدبختی تاریخی نجات دهد. و در راه احیای هویت سیاسی – مذهبی مردم  خود از هیچ کوششی دریغ نکرد و در این وادی پر خوف و خطر تا پای جان پیش رفت و به جانان پیوست .

اما یاد و نام او برای همیشه تاریخ وطن زنده خواهد بود، چرا که اوهمه چیز خود  را در راه معبود از دست داد تا به مردم خود خدمتی کرده باشد. به قول علامه شهید بلخی :

کسی که از پی حقی رود به گفته قرآن

خدا ش می دهد اجری ، اگر در راه بمیرد

یقین به مردن یک اهل درد نیست برابر

هزار شیخ ، و یا پیر خانقا بمیرد

اگرچه مرد ، مکن مرده اش خطاب

هرآنکو، پِی سعادت قومی ز انتباه بمیرد

واقعیت هم همین است که مرگ در راه خدا و خدمت به خلق خدا، خود زندگی جاوید است. اینرو بعد از گذشت 13 سال تمام از شهادت رهبر شهید بدست گروه بدنام طالب ، نه تنها مزاری بزرگ فراموش نشده که تعداد زیادی از مردم ما تازه او را می شناسند و این در حالی است که تعداد زیادی از نامداران به محض اینکه از این جهان رخت بر بستند برای همیشه فراموش شده اند.برعکس مردم ما و جهان تعداد زیاد شان بابه مزاری را بعد از مرگ شناختند و هر چه زمان می گذرد چهره واقعی او روشن تر می گردد که همان عدالت خواهی او ، مقاومت و فدا کاری او در راه احقاق حق تلف شده مردمش می باشد. البته این به بدان معنی نیست که مزاری مخالف و یا مخالفانی ندارد و یا سنگ اندازی در راه شناخت چهره واقعی او وجود ندارد ! بلکه تعدادی هم تلاش دارند که مزاری را در ردیف دیگر رهبران به نام جهادی قرار دهند که زنبارگی ، زر اندوری و فساد مالی و...شان روشن وآشکار اند و با این کار آگاهانه قصد بد نام کردن کل جهاد ، مجاهدین و شهادت را دارند. در حالیکه نه هر کسی  که جنگید مجاهد است و نه هم هر کسی که کشته شد، شهید . فقط هدف است که شهید و شهادت را شکل و معنی می دهد.از این رو ما می کوشیم به طور گذرا زیست نامه مزاری بزرگ را به تصویر بکشیم تا مردم ما و آنهایی که واقعا دنبال حقیقت اند نه عقده ، در پی شناخت او برایند تا دریابند که او کی بود و چه کرد برای مردم خود که تا این حد برای مردم خود عزیز و برای دشمنان مردم خود یک دشمن آشتی ناپذیر شده است.که از او چهره های غیر واقعی ترسیم می کنند تا ذهنیت افراد نا آگاه را مخدوش سازند.

بنا بر این ، قبل از همه باید بدانیم بابه مزاری در چه بستر فکری رشد یافت و مبارزه خود را با چه انگیزه ای آغاز کرد، چون بستر پروش ذهنی و انگیزه اقدام همراه با وسایل دیگر ،ماهیت قیام و قیام کننده و جهت گیری ها را روشن می سازد . کاری که متاسفانه امروز چندان مورد علاقه پزوهشگران جوان واقع نشده و همه چیز را با معیار امروزی می سنجند. این دید خوب است ولی بسیار گمراه کننده است ، چرا که حق و نا حق در یک ترازو قرار می گیرد. و امروز همه مجاهدین را به خاطر عملکرد تعدادی که جهاد را معامله کردند تا به نان و نوایی برسند، در یک صف قرار می دهند! طبعی است که برداشت ها منفی است.نه تنها در افغانستان که در اکثر کشور ها چه در گذشته و چه در حال تفاوت های فراوانی بین اصل جریان و ادامه کار وجود دارد. به طور مثال به صدر اسلام برگردیم ، آغاز نهضت  و افراد اولیه و اهداف پیامبر و یاران نزدیک او را با جریانی که بعدا به نام اسلام ادامه یافت، مقایسه کنیم به خیلی از حقایق آگاه خواهیم شد مشروط بر اینکه عقده ذهنی را از خود دور سازیم. یکی دانستن حکومت حضرت علی (ع) با حکومت معاویه و یا قیام امام حسین (ع) علیه یذید را جنگ دو نفر برای کسب قدرت معرفی کردن، بسیار بی انصافی است. همانطوریکه  امروز قرار دادن رهبر شهید در کنار کسانی ،که به نام جهاد سرمایه های کلانی اندوخته و کاخهای افسانه ای ساخته اند، خود بی انصافی است .

کسی که رهبر شهید را از نزدیک ندیده ، وقتی عملکرد افراد مدعی ادامه راه او را از نظر می گذراند و شرایط امروز را مشاهده می کند ، بدون شک نظر او در باره رهبر شهید منفی است . چون او گمان می کند رهبر شهید هم مثل ... بوده . در این گونه قضاوت هیچ فرقی بین مدافعین حادثه افشار و غرب کابل با متجاوزین و خایین به ارمان مردم بوجود نمی آید. متاسفانه امروز جریانی قد علم کرده به نام دفاع از منافع مردم کل ارمان های دینی و اجتماعی مردم را زیر سوال می برند.جوانان هم بر اساس همان معیار هر چه نو است جاذبه دارد به این سو کشیده می شوند. با این دید ، وظیفه کسانی که واقعا رهبر شهید را می شناخته و با خط فکری او آشنایی ی داشته ، بسیار سنگین است ، تا وظیفه انسانی و وجدانی خود را در برابر این جو ضد ارزش ها انجام دهند. وقتی به سایت ها نگاه کنیم یک نوع واقعیت گریزی را مشاهده می کنیم که آگاهانه و یا نا خود آگاه تبلیغ می گردد تا مردم ما و جهان از پیشینه تاریخی و آنچه در افغانستان گذشته آگاه نشوند و همه چیز باید در قالب امروز تجزیه و تحلیل گردد، این واقعا یک فاجعه فرهنگی و دوری جوانان از هویت اصلی خود شان محسوب می گردد که در اینجا مجال باز کردن آن نیست و ما صرفا یک اشاره کردیم و می پردازیم به اصل بحث.

مزاری یک روحانی دین باور بود

من هم مثل خیلی از جوانان امروزی روزگاری دین را فقط در چهره روحانیون می دیدم ، طبعا عملکرد ها را به حساب دین و مذهب می گذاشتم ، ولی بعد ها متوجه شدم که دین باوری غیر از شعار دین داری است .ممکن است فردی در جایگاه و مقام بلند دینی قرار گرفته باشد ، ولی دین باور نباشد! و دین را وسیله ای برای رسیدن به اهداف دیگری قرار داده باشد.اما بابه مزاری واقعا یک روحانی دین باور بود، او هیچگاه از دین ابزاری نساخت تا مثل کسان دیگر مردم رابه نام دین فریب دهد . او صریح می گفت :" در افغانستان شعار ها مذهبی ،ولی عملکرد ها نژادی است" به همین خاطر بود که او از سوی بزرگ ترین مدافع و جهره دینی اهل تشیع عنوان محارب به خود گرفت ،چون از آرمان مردم خود دفاع می کرد. یا کس دیگری که روز شهادت بابه مزاری و روز غارت و تجاور به مال ونا موس مردم غرب کابل از سوی متجاوزان را روزی " الیوم، بوم المرحمه " خواند . چون رسول اکرم (ص) این حرف را زمانی گفت که مکه بدست مسلمانان فتح شد. آیا فتح غرب کابل بدست نیروهای حکومت ]اقای ربانی با فتح مکه بدست نیرو های تحت امر خود حضرت رسول (ص) یکی بود. آیا بابه مزاری مثل ابوسفیان در برابر اسلام بود و آقایان مسعود و ربانی مثل حضرت رسول (ص) و صحابه کرام در جایگاه اسلامی! این جا است که دین ابزارسیاسی قرار می گیرد و تعداد عقده ای این عملکرد های دین ستیز را به نام دین به خورد جوانان می دهند. مزاری با این فکر مبارزه کرد تا جلو سو استفاده از دین گرفته شود.

ما وقتی به حقیقت باور می کنیم زندگی بابه مزاری را از آغاز تا پایان بدون غرض و مرض مطالعه کنیم و بعد قضاوت نماییم . متاسفانه بسیاری از کسانی که امروز در باره عملکرد بابه مزاری به قضاوت می پردازند ، اکثرا یا او را ندیده ویا در جریان مخالف قرار داشته اند. ما مدعی نستیم که او ضعف نداشت ! او هم انسان بود مثل انسانهای دیگر در کار ها یش نقاط و ضعف وجود دارد ، مثل دیگران دچار اشتباه می شده ،معصوم که نبود، ولی هرگز به مردم خود دروغ نگفت و مردم خود را بازی نداد.این خصیصه او را بابه مردمش ساخت، نه اینکه کسی این عنوان را مثل مداری بازان که در لویه جرگه، به کسی لقب بابای ملت بدهند که بیشتر از همان جلسه ادامه نیابد. مزاری را خود مردمش قبول کردند نه اینکه کسی او را بر مردم تحمیل کرده باشد. او اینگونه وارد زندگی شد:

استاد شهید عبدالعلی مزاری ، فرزند حاجی خداداد در سال 1326ش در قریه نانوایی از توابع چهارکنت ولایت بلخ پا به عرصه ی وجود نهاد. دروس ابتدایی را در همان مدرسه دینی نانوایی که یکی از مدارس دینی معروف ترکستان است، به پایان رسانید . در کنار درس مدرسه بخصوص در فصل تابستان مثل سایر کودکان و جوانان منطقه به کار های کشاورزی و مالداری در کنار خانواده مشغول بود.او در آغاز جوانی با علامه شهید بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی افغانستان آشنا شد. دیدار با بلخی بزرگ زندگی مزاری جوان را که مثل دیگر طلاب جوان در آرزوی کسب نام و شهرت دینی اند، به یک باره دگرگون ساخت و در کنار درس دینی رایج در حوزات آنروز که از مسایل روز و جهان کاملا بیگانه بود، به سوی مطالعات سیاسی و مبارزات و مطالبات سیاسی کشانید.او در سیاست به علامه شهید بلخی اقتدا نمود ،همان کسی که بر اندازی حکومت استبدادی آل یحیی را با همکاری سران اقوام مختلیف کشور برنامه ریزی کرد که متاسفانه توسط گلجان وردگ گماشته استخبارات حکومت به شکست انجامید. امروز وقتی نام علامه بلخی را تعداد افراد نا آگاه به تاریخ کشور در ردیف سران مجاهدین قرار داده ، می کوبند! آدم به قضاوت و دانش اینگونه مدعیان طرفداری از آرمان مردم تاسف می خورد.بطور مثال شخصی به نام" شتاب "در سایت کابل پرس در نقد مقاله " در جستجوی هویت" می نویسد که :" امروز از کدام هویت صحبت می کنی؟ آیا وجود خلیلی در دولت ، وجود اکبری و محقق و علامه بلخی ...در پارلمان را هویت می نامی؟.."

وقتی معلومات این آدمها از تاریخ دیروز و امروز ، تا این حد بی پایه و دور از حقیقت است که هنوز نمی دانند علامه بلخی در سال 1347ش به طرز مشکوکی چشم از جهان پوشید و او را در چندین مقاله در کابل پرس در جمع سران کنونی قرار می دهند، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!البته آقای "شتاب" شاید این نوشته را به شتاب نویسی توجیه کند ،ولی در جا های دیگر هم دیده شده که تعداد فرق علامه بلخی را با دیگران نمی دانند. اینگونه قضاوت ها آدم را به یاد همان قضاوت زمان معاویه می اندازد که یک شامی شتر یکی از اهالی کوفه را که در شام سفر کرده بود به زور گرفت . قضیه به قاضی کشیده شد. شامیان به نفع هموطن خود شهادت دادند که این ماده شتر مال شامی است  نه مال کوفی . قاضی از مرد کوفی پرسید تو هم شاهد داری ؟ گفت : آری با اینکه در این دیار غریبم ،ولی من هم دو شاهد دارم که همان خصیه های شترم است که شتر من  نر است نه ماده! ولی با این هم قاضی به نفع مرد شامی رای داد!

متاسفانه در افغانستان هم ، امروز همین گونه قضاوت در باره عملکرد ها وجود دارد. به طور مثال تعدادی عملکرد عبدالرحمن را در امر میخ کوبیدن بر فرق هزاره ها، امروز به مردم هزاره و بخصوص رهبر شهید نسبت می دهند. یک وقت خبرنگار بی بی سی از آقای محقق که خود را کاندیدای ریاست جمهوری کرده بود پرسید: که شما ها یعنی حزب وحدت متهم هستید که در جنگ های کابل مبخ بر فرق مردم دیگر کوبیده اید؟ آقای محقق گفت : من در آن وقت در شمال بودم ! خبر ندارم ! عجب پاسخ دندان شکنی! در حالیکه او می توانیست بگوید: شما که این ادعا ها را دارید ،بروید مدرک بیاورید، همان مرده های که شما مدعی هستید که هزاره ها میخ بر فرق شان کوبیده است ، نعش قبر شود و رسانه های خبری جهان زیر نظر سازمانهای جهانی حقوق بشر بیایند فیلم  برداری کنند تا ادعای شما ثابت شود و در ضمن باید از صلیب سرخ هم تحقق شود که این مرده های که شما تحویل گرفتید ، میخ داشت یا بعدا کوبیده شد؟

آقای محقق می توانیست با این اتهام به صورت حقوقی برخورد کند و از آن به نفع خود نیز استفاده کند،ولی او با انداختن قضیه به عهده دیگران در ظاهر خود را تبریه کرد، ولی در عمل این شایعه را تایید نمود.ولی ما به همه مدعیان می گوییم اگر هزاره ها در غرب کابل برسر متجاوزین و مخالفین خود مبخ کوبیده باشد، اثبات آن از نگاه جنایی کار بسیار ساده است،یک کابد شگافی ساده می تواند این راز را برملا سازد. چون هنوز استخوان های این افراد را پاکستانی به بهانه دواسازی بیرون نبرده اند ، در حالیکه استخوانهای مردم هزاره را به بهانه های مختلیف در طول سالیان دراز از مناطق اصلی شان در جنوب بیرون کشیده نابود کردند.ولی امروز در افغانستان همان سیاست بگیر که نگیرند حاکم است. در باره رهبر شهید هم با این سیاست قضاوت می شود.

بهر حال ، رهبر شهید پس از مرگ مشکوک علامه شهید بلخی به این ذهنیت رسید که باید راه او را ادامه داد. لذا او از آن تاریخ به بعد مثل مرشید خود به تکافو برآمد تا در گوشه و کنار کشور همرزمانی پیدا کند و به همین خاطر او بر خلاف نظر خانواده و روش طلبگی آن زمان خود داوطلبانه راهی عسکری شد. در حالیکه او می توانست با مجلای طلبگی از این کار شانه خالی کند .او در سال 1348ش به عسکری رفت چون علامه بلخی به او گفته بود اگر می خواهی مردم کشور را بشناسی باید به عسکری بروی که با اقوام مختلف ، زبانهای مختلف و مناطق مختلف آشنا می شوی. او ابتدا در کابل و بعد در خوست و گردیز که از مناطق حساس برای عساکر وطن محسوب می شد عسکری نمود . او در این دو سال با تعداد زیادی از شخصیت های سیاسی کشور آشنا شد.

در کابل آن زمان که اوج مبارزات سیاسی جریان های مختلف بود ، رهبر شهید با جوانان روشن جامعه هزاره و شیعه اعم از روحانی و دانشجو ارتباط بر قرار نمود. همانهای که بعد ها حزب حسینی را بوجود آوردند- مرامنامه حزب حسینی در ماه جوزاِی سال 1353ش پخش گردید- و در گردیز رهبرشهید با مولوی محمدعلی فراهی از علمای اهل سنت و پشتو زبان آشنا شد و این آشنایی تا هنگام شهادت شان ادامه یافت و در سال 1370ش زمانی که می خواست از ایران به افغانستان برگردد، در کمین قوای دولتی برخورد و مدت زمانی در خانه همین مولوی به سر می برد تا راه دیگر برای عبور به هزاره جات پیدا کند. او در عسکری دریافت که تمام مردم افغانستان تحت ستم قرار دارد، ولی مردم هزاره ستم مضاعف را به خاطر مذهب تحمل می کنند و به انواع و اقسام مختلف تحقیر می شوند . رهبر شهید در سال 1350ش بعد از ختم دوره دو ساله عسکری به خانه برگشت ، اما او دیگر آن مزاری قبل از عسکری نبود، نه تنها چهارکنت برای او تنگ بود که مدرسه علمیه شهر مزارشریف هم نتوانست روح بی قرار او را آرام سازد . لذا در اواخر همان سال راه ایران پیش گرفت و از طریق جلال آباد – ترخم وارد پاکستان شده و از طریق کویته وارد ایران شده رهسپار مشهد مقدس شدند و در اول بهار سال 1351ش برای ادامه تحصیل به قم رسیدند و پس از 45 روز اقامت در قم و دیدار با علما و مراجع تقلید ، برای زیارات عالیات و عتبات متبرکه در عراق و دیدار با علما ی حوزه علمیه نجف اشرف بار سفر به سوی عراق بستند.

ادامه دارد

   + مهاجر ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦
comment نظرات ()

کاش...

از جمعه شروع می کنم جمعه بعد از ظهر ساعت ۷  بابا به من گفت که برو پسر عمویت را بیاور  سوار متور شدم رفتم او را سوار کردم  و به طرف خانه امدم  که سر پیچ ۲تا متور از یگان ویژه رسید یکیش  طرف راستم یکی هم طرف چپم رو گرفت .گفتم شاید اشتباه گرفتند. پلیس از منه پرسید افغانی هستی تا گفتم بله با عصبانیت گفت بیا پایین من هم پایین امدم یکی شون متورو سوار شد و رفت گفتند یک ماه باید دنبال ازاد کردنش برید این به این خاطر بود که اولا افغانی بودم دوما کلاه ایمنی نزدم بودم به نظر من که گزینه یک بیشتر  جرم داشت تازه یکی بگه مگه وظیفه این کار دست پلیس راهنمایی رانندگی نیست فکر کنم هر اتفا ق بدی که این جا براممون می افتد به خاطر افغانی بودنمون است

 کاش ما هم در بهاران برگ بر می داشتیم                  توشه ای بهر سفر باهمسفر می داشتیم


از به خون بنشستن دل لذتی حاصل نشد                 در قمار زندگی نفع وضرر می داشتیم



تعنه بر کبک مهاجر تعنه بر ماه ودل است                  کاش ماهم چون عقابی بال وپر میداشتیم


سینه را باران درد غصه ها رنگین نمود                      به چه خوش بودی که ما تیر وسپر می داشتیم


کاش یا رب ناجهایی شهر عشق وحوریت               یا خبر می داشت از ما یا خبر می داشتیم


در جوانی صرف شد عمرم به غم ای وای                 کاش ذوق گلهای بهاری را به سر می داشتیم

ناصرا بزم ترب برپاست جای ما و دل است                کاش در بزم هنرمندان هنر می داشتیم

   + مهاجر ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۳
comment نظرات ()

 

سلام بچه ها یه دل ۲ دل بودم  که این مطلب قبلی را حذف کنم ولی دلم نیومد حذفش کنم

می خواستم بگم  اون روزا یه حس بهتر نسبت به اینتر نت داشتم حالا اون حس رو ندارم امروز  هم که صبح مدرسه بودم بعداز ظهر بعد از نماز خوابیدم  از خواب بیدار شدم یه حمام  کردم ولی هنوز به قول گفتنی منگ ام دیروز هم دفتر خاطراتم را دادم به معلم ریاضی مون تا برام یه چیزی یادگاری بنویسه اون هم توصیه  هایی پارلف به جوانان رو برام نوشت بین تمام معلمامون از معلم ریاضی بیشتر خوشم میاد ولی همه معلم ها قابل تقدیر هستند ولی من از معلم ریاضی بیشتر خوشم میاد  بچه ها هم میگن من برای لین از معلم ریاضی خوشم میاد چون شاگرد اولش هستم ولی این طور نیست چون اگه تعریف از خود نباشه تو کلاس  تو همه درسها اولم شاید به این خاطر ازش خوشم میاد که با خوشحالی به سوال  هام پاسخ میده  ولی بقییه معلما  مون دوست ندارندزیاد از شون سوال کنیم اول سال که تازه به این مدرسه امده بودم می دیدم بجز چند معلم انگشت  شمار بقییه دوست ندارن ازشون  سوال کنم یا کنجکاوی به خرج بدم  حالا هم که دارم تمرین تند خوانی انجام میدم. اولش که۱۹۲ کلمه در دقیقه می خواندم امیدوارم به۱۲۰۰ کلمه در دقیقه دست پیدا کنم حلا هم هر چه از دهانم میاد بیرون براتون می نویسم

                                     به قول خودم:خدا حا فظ همین حالا

   + مهاجر ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٩
comment نظرات ()

 

lets  forget  about  tommoro

lets  forget  about  tommoro

baecase  tommoro never  coms

بیایید فردا را فراموش کنیم

بیایید فردا را فراموش کنیم

زیرا فردا هرگز نمی اید

   + مهاجر ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٢
comment نظرات ()

 

 نمیدانستی در تمام آن شبهایی که سر بر بالش گذاشته بودی و کهکشان بالای سر ما آواز میخواند من محو تماشای تو بودم!

مثل آن پروانه ای که اینجا پشت پنجره تنها نشسته است و پلک های غمگینش را بر شیشه میفشارد!

-------

سلام اپ [گل]ی بود

   + مهاجر ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد